گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی می کشم از پنجره سر افسوس که خورشید شدی تنگ غروب اندوه که مهتاب شدی وقت سحر (فریدون مشیری) آهنگ خاک میکرد بر گرد خاک میگشت گرد ملال اورا از چهره پاک میکرد از خاکیان ندانم ساحل به او چه میگفت کان موج ناز پرور سر را به سنگ میزد خود را هلاک میکرد (فریدون مشیری) اومدم بگم یه وبلاگ جدید ساختم.البته هیییییچ ربطی به این وبلاگم نداره!سر بزنین خوش حال میشم!!! delicious.loxblog.com در آغوش خدا گریستم تا نوازشم کند... پرسید:فرزندم پس آدمت کو؟؟؟! اشک هایم را پاک کردم و گفتم... در آغوش حوای دیگریست........:(! من از تمام آسمان یک باران میخواستم... و از تمام زمین یک خیابان خلوت و دنج... و از تمام تو!!! دست هایت را که صادقانه و عاشقانه در دست هایم گره کنی!!! بدین افسونگری وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بی گناهی! شرابی تو شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی فریدون مشیری !
آب از دیار دریا با مهر مادرانه
سلااااام!!!
Design By : Pichak |